میخانه

ساقی نامه ی شیخ نظامی

بیا تا ز بیداد شوییم دست

که بی داد نتوان ز بیداد رست

چه بندیم دل در جهان سال و ماه

که هم دیو خانه است و هم غول راه

جهان وام خویش از تو یکسر برد

به جرعه فرستد به ساغر برد

چو باران که یک یک مهیا شود

شود سیل وانگه به دریا شود

بیا تا خوریم آنچه داریم شاد

درم بر درم چند بتوان نهاد

چه باید نهادن بر این خاک دل

کزو گنج قارون فرو شد به گل

از آن گنج کاورد قارون به دست

سرانجام در خاک بین چون نشست

وزان خشت زرین شداد عاد

چه آمد بجز مردن بی مراد

در این باغ رنگین در ختی نرست

که ماند از جفای تبرزن درست

دو در دارد این باغ آراسته

در و بند از هر دو برخاسته

درآ از در باغ و بنگر تمام

ز دیگر در باغ بیرون خرام

اگر عاقلی با گلی خو مگیر

که باشد به جا ماندنش ناگزیر

بیا ساقی از من مرا دور کن

جهان از می لعل پر شور کن

می ای ده مرا کو به منزل برد

همه دل برند او غم از دل برد

بساز ای مغنی ره دلپسند

بر او تار ابن ارغنون شد بلند

رهی کان ز محنت رهایی دهد

به تاریک شب روشنایی دهد

بیا باغبان خرمی ساز کن

گل آمد در باغ را باز کن

نظامی به باغ آمد از شهر بند

بیارای بستان به چینی پرند

ز جعد بنفشه بر انگیز تاب

سر نرگس مست بر کن زخواب


برچسب‌ها: شعر پارسی, تذکره های ایران, نظامی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 19:24  توسط پویا  |